فرهنگ و هنر

“جوانمرد”ی که بد نگفت و میل به ناحق نکرد + عکس

پیرمرد را با وجود موهای سفیدش بارها دیدیم. چشمانی درخشان داشت و شور و شوق کودکانه ای در چشمانش موج می زد. او عاشق تئاتر بود.
اگر اهل تئاتر هستید ، حدس زده اید ، ما در مورد عباس جوانمرد صحبت می کنیم. بنیانگذار گروه هنر ملی و هنرمندی که گرچه سالها در ایران زندگی نکرد اما هرگز از تئاتر ایران خارج نشد. در هر سفر به خانه ، او با اشتیاق به سالن های تئاتر می رفت و گاه گاهی چندین بار نمایش را تماشا می کرد.

نسل قدیم به او احترام می گذاشتند و نسل جدید او را دوست داشت و به آنها انرژی و حمایت می داد.
او چنان درگیر تئاتر بود که باور نمی کرد سالها در کانادا بوده است. اگرچه نسل جوان فرصت حضور در کلاس ها یا دوره ها یا دیدن نمایشی درباره او روی صحنه را نداشتند ، اما در پشت صحنه چیزهای زیادی از او آموختند.

در مطبوعات نامهربان امسال ، این هنرمند را نیز از دست دادیم. اما همانطور که بسیاری از همرزمان وی قبل از او به کشور دیگری نقل مکان کردند ، ما به سراغ نسل جدیدتری رفتیم که پس از توسعه وقایع در تاریخ 2 ژوئن 1997 وارد تئاتر شد و در دوران اوج این هنر دوباره شکوفا شد. نسلی با سخنان مهربان این هنرمند مورد تشویق و انرژی قرار گرفتند.

این گزارش مدتی منتظر انتشار بود ، اما همانطور که گفتیم ، اکتبر امسال مصادف با مهاجرت همیشگی چندین هنرمند بزرگ ما بود ، بنابراین فرصتی برای انتشار این مقاله در این مراسم های عزاداری پی در پی نداشتیم و اکنون فکر کردیم که نباید منتظر بهانه ای بمانیم و از آنجایی که کرونا فرصتی برای برگزاری مراسم یادبود فراهم نمی کند ، ما در مجله تفریحی زیباروز یک یادبود ، هرچند کوچک ، برای او که یک آقای بزرگ بود برگزار می کنیم.
در این گزارش یادداشت های حسین کیانی و محمد یعقوبی و گفتگوی حمید پورآذری را می خوانیم.

هزاران حسرت برای رفتن با آن مرد مجرد

حسین کیانی اولین هنرمندی است که یادداشت های او را با هم می خوانیم:
صحبت و نوشتن در مورد “استاد عباس جوانمرد” برای من کاری دشوار و غیرممکن است که با حضور مشتاقانه فقط از چند دیدار و هر بار به طور مختصر استفاده کردم. او اولین تماشاگر اجرای عمومی نمایش “خانه پنهان پنج در” در سال 1979 در سالن سایه تئاترشهر بود و در آنجا بود که اولین بار نام تئاتر و “هنر ملی” را از نزدیک دیدم. از دعوتنامه ای که برای ضبط چند فیلم از اجراهایش با او داشتم. از آن به بعد ، هر زمان که به ایران می آمد ، به ما اطلاع می داد و اگر نمایشنامه ای روی صحنه داشتیم ، به دیدن آن دعوت می شد که آخرین آن نمایش “در شور هزار” بود ، در سال 1392 در سالن استاد سمندریان ایرانشهر ، جایی که بعد از اجرا چت کردیم. فکر می کنم ما با احترام و به احترام او و گروه “هنرمعلی” انجمن کارگردانان تئاتر که در آن زمان مسئولیت آن را برعهده داشتم ، برای او جشنی برگزار کردیم و آخرین جلسه ما نزدیک نوروز 1393 بود. فکر می کنم با اعضای انجمن کارگردانان هستیم به تعطیلات دیدنی و جذاب رفت. در همان آپارتمان کوچک پشت پارک نیاوران و سپس به خانه آقای داوود رشیدی.
فکر نمی کنم بعد از آن استاد جوانمرد را دیده باشم و به جز یکی دو مورد با او مکالمه تلفنی نداشته باشم و چه حیف از آن مرد نادر تئاتر ایران برای من که بسیار کوچک است. او از دانش و عشق خود به تئاتر ، از جمله من ، تا آنجا که فرصت وقت و فرصت های گاه به گاه داشت ، لذت می برد ، اما فکر نمی کنم ما و من دانش آموزان خوبی برای او بودیم. تئاتر ، ما منزوی نبودیم. استاد جوانمرد جلوه واقعی تئاتر را در کنار هم بودن ، در همدلی نادر و گمشده ای که در وجود او نسبت به کارگردانان با استعداد تئاتر جریان دارد ، می دانست و دید ، و متأسفانه این موج شوک در ما و تئاتر ما ایجاد نکرد. حالا با رفتن او و البته سه چهار سالی که دیگر نتوانست به وطنش برگردد ، از این همدلی ها و اجتماعات و پذیرش ها و آرزوها برای یکدیگر چیزی جز تفرقه و تفرقه و دوری و غوطه ور شدن در تنهایی و تنهایی باقی نمانده بود. . افسوس و هزاران سودا برای عزیمت آن تنها مردی که من هرگز ندیده ام و در تئاتر به عنوان یک انسان فروتن ، نوع دوست و ستودنی نخواهم دید. خداحافظی با او خداحافظی نسلی است که تئاتر را نه به عنوان هنر بلکه به عنوان روح دیدند و زندگی کردند. “من او را برای همیشه در قلبهای تاریک و غمگین آفتاب بارانی به یاد خواهم آورد.”

او بلافاصله بخشنده شد

حمیدپور آذری دیگر هنرمندی است که از اواخر دهه 70 وارد تئاتر شد. وی همچنین خاطرات اولین برخوردهای خود با عباس جوانمرد را بازگو می کند و مورد حمایت هنرمند قرار می گیرد.
وی می گوید: در سال 1989 نمایش “دایره گچ” را در فرهنگسرای باخمان دید و دوباره به همراه همسرش نصرت پرتوی برای دیدن آن به فرهنگسرا آمد. او از این برنامه خوشش آمد و چند دقیقه بعد از نمایش با هم صحبت کردیم. رابطه ما اینگونه آغاز و ادامه یافت و تا آخرین باری که وی به ایران آمد ادامه داشت.
این کارگردان تئاتر به یاد می آورد: “فیلم کار من را گرفت و ما در مورد ایده هایی که داشتیم صحبت کردیم.” او اصلاً شبیه من نبود و شما هم نمی دانید.
پورآذری که مدتی در هیئت مدیره انجمن کارگردانان تئاتر فعال است ، ادامه می دهد: عید 93 یا 94 بود که ما از طرف انجمن کارگردانان تئاتر عید را از طرف او رفتیم. ابتدا به منزل وی ، سپس به آقای رشیدی و سپس به دکتر رفیعی. در همان روز ما در عید سوم تصمیم گرفتیم که به خانه نصرت کریمی برویم و با هم رفتیم. در همان جشنواره ، ما س questionsالات ، مشکلات و نگرانی های خود را درباره تئاتر ، تئاتر ، انجمن کارگردانان و حتی کمیته مرکزی به اشتراک گذاشتیم که هم سخنور بود و هم شنونده.
پورآذری از آقا به عنوان درب گرانبها یاد می کند و می گوید: اگرچه او متعلق به نسلی بود که فکر می کردید نمی تواند با بزرگترها ارتباط خوبی برقرار کند ، اما رابطه بسیار خوبی با جوانان داشت. او همیشه کارهای آنها را دنبال می کرد. او با اشتیاق اجراهای آنها را تماشا می کرد و به گرمی از آنها حمایت می کرد.
وی با یادآوری خاطرات خود از آقا ، می افزاید: “بعد از تماشای برنامه های ما ، او علی رغم خستگی نیم ساعت با ما صحبت کرد.” وی در مورد اهمیت این گروه صحبت کرد و آن را رمز حفظ و ادامه تئاتر در کشور خواند. او به یک نسل یا یک دهه تعلق نداشت ، بلکه با همه نسلها ارتباط داشت و همه چیز را آموخت.
آذری بیچاره پشیمان می شود: بدون آن در جهان چیز کمی وجود دارد؛ مثل نصرت کریمی. تعداد کمی از افراد هستند که هنگام ترک واقعاً چیزی را در این دنیا از دست بدهند.
وی می افزاید: درست است که او مدت زیادی در ایران نبود اما هر وقت بود همه چیز را با تمام وجود می دید و تماس را بی جواب نمی گذاشت. حتی ما اغلب خیلی کارها را نمی کنیم اما او سریع بود و همه چیز را می دانست. ، دیگران را ببخش وجود ، دانش و آگاهی شما.

از او یاد گرفتم که با آنلاین ، نه شلاق نگاه کنم

محمد یعقوبی یکی دیگر از هنرمندان جوانمرد است که در گفتگوهای روزنامه نگاری خود درباره او و کارش صحبت کرده است. این هنرمند تئاتر نیز یادداشتی در مورد آقا نوشت. متن این یادداشت به شرح زیر است:

“نسل ما از دیدن و یادگیری یک اجرای زنده از عباس جوانمرد بدشانس بود. او انزوا را قبول نمی کرد. او آنقدر عاشق تئاتر بود که راهی دیگر برای نفس کشیدن در تئاتر پیدا کرد. او به تماشای آثار نسل ما نشست ، بعد از هر اجرا با ما صحبت کرد و دیدن کارهای ما معلم نسل ما. برای اولین بار از زمانی که “یک دقیقه سکوت” را اجرا کردم ، افتخار گفتگو با او را داشتم. چه چیزی می تواند لذتبخش تر از تماشای یکی از جریان های بزرگ تئاتر ایران در مقابل من باشد ، و هر آنچه در مورد کارت می گوید او را نوازش می کند و او را تشویق می کند که بنویسد ، تحمل کند عباس جوانمرد الگوی من بود. من از او آموختم که وقتی می نشینم و تئاتر تماشا می کنم ، با یک آنلاین و نه یک شلاق نگاه می کنم. از او آموختم که پس از تماشای تئاتر ، یک واکنش موثر نشان دهی ، یک راهنما باشی ، نه یک منتقد. آنلاین وی معتقد بود که تماشای جنبه روشن ظاهر و نوازش گفتگو درباره مسائل نتیجه باروری است و صحبت و سرزنش چیزها بی نتیجه است. من یاد گرفتم که چیزهای بد نگویم و خواسته های نادرستی نداشته باشم. و من از او آموختم كه به هيچ قيمتي هيچ كاري نكند.
تئاتر ایران بقای خود را مدیون بزرگانی چون عباس جوانمرد است. “یاد او در تئاتر ایران جاودانه است.”

عباس جوانمرد ، متولد 1958 ، یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان تئاتر است که پس از کودتای 28 مرداد جمعی از دانشجویان هنر را جمع کرد و گروه هنر ملی را تأسیس کرد.
گروهی که در آن هنرمندانی چون بهرام بیضایی ، علی نصیریان ، محمود استاد محمد ، خسرو شکیبایی ، بهزاد فراهانی ، هادی اسلامی و … در آن فعالیت داشتند.
این هنرمند که در دهه 1950 به کانادا مهاجرت کرد ، در 28 اکتبر در 92 سالگی در این کشور درگذشت و در آنجا به خاک سپرده شد.
“هاپچاک طلایی” ، “بلبل منحرف” ، “داستان ماه پنهان” ، “غروب در دریایی عجیب” ، “بزرگترین قهرمان می میرد” و “سگ در برداشت” برخی از آثاری است که وی تنظیم کرد.


انتهای پیام

دکمه بازگشت به بالا